مرسی از همه تون که یادآوری کردین :) 
کلاس ده تا دوازده امروز تشکیل نشد ، منم به عمه م زنگ زدم که اگر همکارشون باشه ، برم کتاب رو همین امروز بگیرم. 
اوشون خودشون تماس گرفتن که اومدن دانشگاه امروز ، بعد دیگه من رفتم کتاب رو گرفتم ازشون :)
مرسی از یادآوری هاااااااتووووون...ماچ ماچ
......اها ! بعد همکار عمه م میگفت اگر کاری داشتین به هرحال ما اینجا زندگی میکنیم ، در خدمت گذاری شما حاضریم !:/ فک کنم واقعا قیافه م شبیه دانشجو های ترم بوقی ه!:/ میخواستم بگم والا این سال سومه! فعلا که دو سالِ اینجام و نمُردم :))) ایشالا که این دو سال باقی مونده هم نَمیرم :)))
دیگه اینجوریا :)
........
راستی اینم یادم رفت بگم !
خداجان لطفا خواهشا ، جون من ! این تن بمیره ! به قرآن حاضرم بمیرم بیام پیش خودت !:/ حالا اگر خیلی دلت میخواد به زندگی م ادامه بدم ، لطفا بالاغیرتا!:/ قربون اون مرام و معرفتت، منو تو این موقعیت ها نذار !:/ با تشکر :دی
منبع اصلی مطلب : روزهایی که پشت سر هم سپری میشوند !
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : روزی که امروز بود :دی