اینا ,خونه ,اینکه ,خیلی ,خواهرم ,خواب ,اتاق خواهرم ,رفتن بیرون ,موقع هایی ,اولین خاطره ,خیلی خیلی

با سلام و شب پاییزی تون بخیر، خدمت تمامی جاست فرند ها و بی اف اف ها و خلاصه بر و بچه های وبلاگی !:دی

امشب اخرین شبی بود که به حول قوه ی الهی و به امید خدا امید خدا تو خونه ی ما کتاب درسی جلد گرفته میشد !:\ ینی چسب کاری کردیم کتابای خواهری رو همچین اساسی !:)) ایشالا که سال مزخرف پیش دانشگاهی و ایضا مزخرف تر کنکور رو به سلامتی و به خیر و خوشی پشت سر بذاره یکی ی دونه خواهرم:)

ی حسی داره این شب اخری که فردا دارم میرم !‌بچه ها میگفتن مربی کاراموزی مون تماس گرفتن که اتاق عمل در دست تعمیر میباشد !:\ و کاراموزی این هفته مون لغو ایشالا ! من که یک شنبه ها همینطوری بیکار بودم( یکشنبه ها کاراموزی داریم که گروه ها میچرخه !‌ما فعلا شنبه میریم کاراموزی !:) ).حالا فردا فقط دو تا کلاس دارم الکی پلکی دارم میرم خودمم میدونم ، منتها هم میخوام برم درس بخونم ، هم اینکه وسایلم رو بذارم خوابگاه هم اینکه ی ذره فقط ی ذره دلم تنگ شده ! ( خیلی خیلی خیلی کم !).

خاله جون اینا از مسافرت اومدن بالاخره !‌وای که چقد دلم براش تنگ شده بود. امشب رفتم دم خونه شون با اقای پدر دیگه بس که دلم هواشو کرده بود. قبل اینکه من برم یونی برا سامر اسکول ایشون خودشون مجردی رفته بودن سفر:)) بعدشم که برگشتن با خانواده رفتن ، دیگه اصن نشد که ببینمش !‌از اون خاله هاس که بودنش بوی مامانم رو میده !‌حتی بعضی وقتا بوی مامان بزرگم رو !:)

مادربزرگمم هفته قبل تو خونه شون میخواستن عصاشون رو بردارن افتادن روی مبل ، دستشون رو که حایل بدن شون کردن ، همچین انگشت هاشون برگشته اصن ی وضع ناجوری شده:( دستشون کبود شده، خیلی نگرانشونم:( دلم میخواست قبل اینکه برم ، بهشون سر بزنم ولی نشد. ینی امروز یادم رفت !:( اینقد همه چی تو دست و پام بود کلا از ذهنم پرید که برم بهشون سر بزنم...

دیگه الان بهشون زنگ زدم خدافظی و اینا ! لطفا دعا کنید مادربزرگم دستشون خوب شه ، میگفتن خیلی درد داره و خیلی اذیت میشن ، خیلیییییی ناراحتم ، اصن حاضرم دست خودم بشکنه ولی اونا چیزی شون نشه :(.......

خلاصه که تابستون امسال هم تموم شد. من که ی عالمه فکر تو سرم غوطه ور ه !‌بعضی وقتا میبینم بعضی از فکرا ی سال ه که تو سرم وول میزنه ولی من حتی ی قدم هم برا عملی شدنشون برنداشتم ، ناراحت و دلگیر میشم از خودم ، باید ی راه جدید پیدا کنم ! ی راهی غیر از حرف زدن... و ترسیدن... باید چیزی که میخوام رو عملی کنم.. حداقل ی قدم واسه ش بردارم !‌همیشه سخت ترین مرحله شروع ه !

دیشب دوستم که ازدواجیده بود ، ی مراسم کوچولو گرفته بودن که من و فاطمه و عشق جان هم رفیتم:) البته ی مقدار دیر شد:\ وقتی ما رسیدیم کلا همه چی تموم شده بود:))) به قول داماد رفته بودیم ببینیم حالا واقعا حقیقت داره !:)) واقعی دخترمون رو دادیم رفت؟:(

مث اینکه جدی جدی اونی که باید سر راهش قرار گرفته و دل دخترمون رو برده !‌:)

خب بهار خانمم که ما رو به چالش فراخوانده اند ! منم گفتم نکنه فردا برم تو جاده بمیرم !:)) اینه که همین الان زودتر چالش رو شرکت میکنم و اینا !^__^

1- اولین خاطره ای که از زندگیم دارم، فک کنم روزیه که خواهرم رو اوردن خونه گفتن این خواهرته:)) دیگه قبل اون چیزی یادم نیست ! در یکی از روزهای افتابی ، که من فک میکنم تابستون بود:)) ولی همه و اسپشیالی شناسنامه و تاریخ تولد خواهرم !:دی میگن که نخیر اردی بهشت ماه بوده . من و دختر عمه تو حیاط خونه مون بازی میکردیم که یکهو !‌اقای پدر و عمه و خب صد البته خانم مامان با ی نی نی اومدن:دی که من نی نی رو هم ندیدم ، مامانمم یادم نیس دیده باشم ،من فقط اون سه چرخه ای که واسم خریده بودن رو دیدم .:)) دیگه از اون روز هی از اینور حیاط ویراژ میدادیم اونطرف حیاط و اصن عین خیالمم نبود از حالت تک فرزندی خارج شدم و ی خواهر دارم دیگه !‌ایش ایش ویش ویش ! ی همچین ادم خواهر دوستی بودم من !^__^ همون دیگه اولین خاطره م همین بود از زندگی:دی

2- بدترین سوتی هم یادم نمیاد اما اخرین سوتی م مربوط میشه به همین دیشب دور از جونتون که از مراسم دوستم برگشته بدم :دی

من با عشق جان (بابای عشق جان) رفتم با اونام برگشتم ، اولی همینجا تو پرانتز بگم ، دیشب تا من از در خونه اومدم بیرون ، عشق جان اینا تو ماشین بودن ، وقتی سوار شدم باباش میگه زهرا چقد بزرگ شدی:))) نه تو رو خدا میخواستین بزرگ نشم ینی؟:دی

بعدش که من اومدم خونه.....

در کوچه قلف بود !‌:\ وقتی وارد خونه مون شدم ، ی جوری بود مث موقع هایی که همه خواب ن ! بعد منم که رفته بودم تو اون مهمونی و اینا کلا زمان و مکان از دستم خارج شده بود ، همین که نرفتم خونه یکی دیگه جای شکرش باقی ه !:)) با خودم گفتم خب لابد خواب ن !‌خوب شد من با عشق اینا اومدم زنگ نزدم بابام رو تو خواب بیدار کنم و کلی به خودم بالیدم و اینا !:\ بعد در کمال خوش خیالی، بد کلی چت بیخود با دوستان و فاطمه و اینا و جمع و جور کردن اتاقم ، گفتم خب حالا که همه خواب ن بذا منم مسواک بزنم بگیرم بخوابم:)) بعد نمیدونم چطو شد که همی طو در حین مسواک زدن گفتم بذا حالا به اتاق خواهرم ی سر بزنم ینی اونم این موقع خوابیده؟!! اصن شاید رفتن بیرون ! بعد اینکه رفتم اتاق خواهرم دیدم خالی ه کسی نیست !‌رفتم اتاق مامان اینا که خب دیدم الهی قربونش برم مامانم مث همه موقع هایی که میخواد بره بیرون روسری هاشو ریخته روی تخت:)) پی بردم که رفتن بیرون ! دیگه به بابام زنگ زدم گفتن اره ما بیرونیم باش میایم !:\ و اینگونه بود که فک کردیم ملت خواب ن !:\

از بقیه ش فاکتور میگیرم !‌میریم که داشته باشیم زیبا ترین عکس طبیعت رو !‌اونم ویت کنین تا من بیابم واسه تون میذارم^__^


طبیعت

+ اگه تا اینجا خوندین واقعا خسته نباشین:)))) من فدا مداتون !‌مااچ مااچ :دی

منبع اصلی مطلب : روزهایی که پشت سر هم سپری میشوند !
برچسب ها : اینا ,خونه ,اینکه ,خیلی ,خواهرم ,خواب ,اتاق خواهرم ,رفتن بیرون ,موقع هایی ,اولین خاطره ,خیلی خیلی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : شب اخری ی پست طومار گونه بنویسم واسه تون + این چالشی که بهار خانم راه انداختن !‌